تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

برای غریبه ترین آشنای زندگیم

دلشوره هایت چه طعمی می توانست داشته باشد.

بوسه هایت چه حسّی ، آغوشت چطور؟

نگاهت چه شکلی می بود و دعاهایت چگونه زمزمه می شد؟

چشم انتظاری ها و دغدقه هایت ، نگرانی ها و نوازش هایت ، توجّه ها و آرزو هایت ، قصه گفتن ها و غصه خوردن هایت ، درس دادن ها و نصیحت کردن هایت ، تعریف ها و تمجید هایت ، تنبیه ها و قربان صدقه رفتن هایت ، گوش کردن هایت ، قهر هایت ، خنده هایت چگونه می توانست باشد؟

هرگز نشناختم تو را.

حتّی تصوّر کردنش هم برایِ من دشوار است.

اصلاً به خاطر نمی آورم دستانت را ، عطرِ موهایت را ، حسِّ دامنت را ، رنگِ حضورت را.

چه ترس هائی که مرا شکستند و خوردند و پناهت نبود...

چه تنهائی هائی در آوار و طوفان و عطش سر شد و صدایت نبود...

کاش بودی و هر روز نفرینم می کردی ، تحقیرم می کردی ، هر روز زنجیرم می کردی.

سخت است امّا می گویم : خیالِ در آغوش گرفتنت هم مرا شرمگین می کند...

حتّی در فکرم هم از بوسه زدن به تو اجتناب می کنم.

هیچ چیز از تو نمی دانم.

اصلاً تو را نمی شناسم.

با تو غریبه ام.

سخت است باور کردنش امّا این یک واقعیّت است...

هیچ چیز از تو نمی دانم ، تو را نمی شناسم ، با تو غریبه ام.

بعد از تو من ماندم و عمرم رفت ، کجا ، نمی دانم!!!

کودک مانده ام هنوز... کودکی که با دیدنِ هر دلشوره ای و دعایِ خیری و چشمِ منتظری و دغدقه ای و دستی و آغوشی و نوازشی بغض می کند ، تشنه می شود ، کز می کند.

می دانی ، هنوز بعد از این همه سال پاهایم قبل از خوابیدن به این سوی و آن سوی تاب می خورد و اینگونه می خواباندم.

هنوز هم خورشیدِ نقاشی هایِ من کوچک است و کوهایش دور.

هنوز هم دوست دارم خانه ای را نقاشی کنم با در هایِ سیاه.

هنوز هم با شنیدنِ صدایِ ناله بچّه گربه ای در کوچه...

بی تاب می شوم ، بی قرار می شوم ، درگیر می شوم.

چه درّه عمیقی از حسرتِ تو روحم را شکافته است.

حفرۀ سیاهی که لطفِ هیچ کوهِ سخاوتمندی هم نمی تواند پرش کند.

زخمی که هرگز التیام نمی یابد.

گسستی که هیچگاه پیوند نمی خورد.

راه عبوری نیست ، یا مرهمی و تسکینی ، آبی که خاموش کند مرا.

چاره ای نیست ، با این درد خواهم مرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 7:59  توسط مجید  | 

برای یار

تن نازِ مشکین موی من ، خورشید گلگون رویِ من.

منت بنه ، نوری فشان ، بر سمت و سویِ کویِ من.

شیرینِ من رقصت بده ، تا بیستون از جا کنم.

هر آنچه مابینِ من است ، تا سرسرایت وا کنم.

ای لیلیِ دور از نظر ، آوارۀ راهم مکن.

من را دچارِ بردگی ، وابسته جاهم مکن.

میخانه از شب تا سحر ، می رایگانی می دهد.

ساقی به مستان وعدۀ ، یارانِ جانی می دهد.

خونم به جوش است از فراق ، کو آن مسیحایی نفس.

کو رهنمایِ بت شکن ، تا بشکند قفلِ قفس.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:1  توسط مجید  | 

زیبائی

زیبائی...

چون بارانی که از ابری لطیف ببارد...

چون نوری که از خورشیدِ پاک بتابد...

چون عطری که از گلی زیبا برآید...

چون نغمه ای که از دریا درآید...

زیبائی ...

چون نسیم ، چون درخت ، چون کوه ، چون پرواز ، چون ستاره ، چون ماه ...

نه ، نه چه می گویم ...

زیباست هر آنچه می بینم ، چون دنیا را در کنارِ تو می نگرم.

آری ، آری... زندگی در کنارِ تو زیباست.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:46  توسط مجید  | 

هم ریشه با ابر

هم ریشه با ترانه ، من شعرِ نغزِ ابرم .

هم نغمه با جوانه ، من جلوگاهِ صبرم.

دردم نمی نشاند ، دیگر دوایِ زاهد.

بر دل نمی نشیند ، حتّی گواهِ شاهد.

منطق شفایِ عقل است ، در مسلکِ حقایق.

هر صحنه جایِ فیض است ، در چرخشِ دقایق.

شعر و شراب و ساقی ، آموزگارِ عشقند.

انصاف و نیکخویی ، حکماً نشانِ عرقند.

حول و ولایِ عارف ، از رویِ جاهلی نیست.

راهِ سرایِ شیرین ، از سمتِ کاهلی نیست.

یاران چراغِ حکمت ، آئینه کمال است.

فانوسِ کورِ مفتی ، بر دستِ ما وبال است.

سمتِ حرم روانیم ، در جستجویِ دلبر.

غافل امان نباشد ، از رنج و زخم و از شر.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:12  توسط مجید  | 

پرواز خیال

بادبادکِ خیالم را در هوایت پرواز می دهم.

اوج می گیرم ، بالا می روم.

تا چشم کار می کند آسمان صاف است و آبی.

تو هستی و من نیز.

تو لبخند می زنی و من نیز.

به خورشید درود می فرستم.

در ابرها راه می روم.

برایِ کوه ها دست تکان می دهم.

گل ها را نوازش می کنم.

چمن ها را می بوسم.

قاصدک ها را بر شانه هایم می نشانم و درختان را در آغوش می گیرم.

پرندگانِ شادی از هر سوی در پروازند.

نسیم می نوازد و من رقصان پیش می روم.

توده ای سیاه ناگه می بندد راهِ نگاهم را...

می ایستم.... .فاصله می گیرم ، دور می شوم ، می گریزم.

دست هایِ محکمِ اعتمادم می لرزد.

رعدِ ترس می غرد ، برقِ ناامنی سراپایِ وجودم را می لرزاند.

چشم هایم می سوزد.

در خطوطِ تصویرها گم و در حجمِ اجسام فراموش می شوم.

در فشارِ جاذبه ها می لغزم ، گیر می کنم ، زمین گیر می شوم.

باران می گیرد ، سرد و سیاه و ویرانگر.

برمی خیزم ، بی تفاوت تر از سایه ، سخت تر از سنگ.

میروم بی هیچ حرفی ، بی خداحافظی.

نمی مانم ، پشت می کنم ، قهر می کنم.

تیره می شود فضا ، به هم می خورد صحنه.

مثلِ هر بار ، مثلِ همیشه.

کولاکِ حادثه ریسمانِ ارتباط را پاره می کند .

 تماس قطع می شود.

کلاغِ فاجعه غار غار می خندد.

می افتم.

سقوط می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 7:54  توسط مجید  |