تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

اکنون ترا به قتلگاه می برند . به سویِ مسلخی تاریک و سرد.

سر در بند و دست در غل و پای در زنجیر.

پس از این هیچ نوری در اجاقِ زندگی من نخواهد تابید

 زیرا چراغ اشتیاقِ سوزانم را به فرجامگاه می برند.

کابوسِ آشفتۀ هر باره ام انگار پس از خوابی دور در پیشِ بهتِ هراسانِ نگاهم تعبیر میشود.

چه افسانه شومی را افسوس در اوّلین روزِ بینائیم تجربه می کنم.

بیداریم را برگیرید ای قاصدکانِ آرزوهایِ رؤیایی و لمس عصایِ سفیدِ هدایت را با دست های من آشنا کنید.

من از چشم های سفیدِ خود بیمناکم و از دیدگانِ نجیب تو شرمسار.

مرا باز به خود بخوان ای شکوهِ بالینِ از یادگارِ روزگارانِ خشکیده ام رفته .

 ای ترنمِ جاودانِ آزادی.

 مرا که مخلوقِ وزشِ نوازش های موزونِ بهارین توام.

مرا که آفتاب گردانِ پا به پایِ طلوعِ لحظه به لحظه قدم هایِ آسمانی توام.

 مرا که هر روز امتدادِ نظارۀ هر غنچه را تا آسمان ، کودکانه دنبال می کنم تا با تو بشکفم .

 تا با تو برویم ، تا با تو قد کشم ، تا بر سینه ات جای گیرم.

  مرا که دیدارم را در همۀ زندگی هرگز جز بر تماشای صحنۀ با شکوهِ آستانِ تابانِ زندگی بخش تو بر کورسوی هیچ غروبی واهی و تلخ و فریبنده ندوخته ام.

مرا که با تو گرم و روشنم ، مرا که با تو زلالم و جاری .

به کبوترانِ همیشه اهلِ درگاهت بسپار مرا دعایم کنند .

مرا که تشنه ام ، مرا که رنجورم ، مرا که بیمارم.

در گوش سینه سرخانِ هیرانت بخوان :

 آنگاه که در خلوتگاهِ نیازِ خود بال گشوده اند یادِ مرا بر زبان آورند.

مرا که گمگشته ام ، مرا که سرگردانم ، مرا که افتاده ام .  

 مرا به آرامگاه دنجِ سکوتِ دریائیت بسپار تا در آن کناره گیرم.

مرا که نیستم ، مرا که هیچم ، مرا که سرگشته ام ، مرا که مرده ام.

من آن مرغِ در باد و شب مانده ام ، من آن ترسِ پردردِ طوفانیم.

مرا به حالِ خود منشان ،  تنهایم مگذار ، با خود رهایم مساز.

تنها مرو بگذار تا هر سرانجامی و سرگذشتی با تو باشم .

 حتّی اگر سرنوشتم با تو جز درد و زخم و خانه بدوشی نباشد.

قول میدهم تا همیشه که با توام پنجره ها را گشوده دارم ، دریچه ها را بگشایم .

قول میدهم هرگز قلبِ مورچه ای را هم نیازارم ، پای بر روی هیچ سنگی هم نگذارم.

قول میدهم پس از این هرگز دربِ هیچ خانه ای را با قلم سیاه نقاشی نکشم.

قول میدهم در روزهای پایدارِ اندیشه ام بر نُکِ قلّه کوه های افراشته خورشیدی کامل را بر مرکز تابلوی طبیعتِ همیشه سبز بومِ خیالم به تصویر در آورم.

نرو ، نرو ، یا من بمان ، با من بگو ... من از تاریکی هراسان و از حسرت گریزانم .

بگذار با قصه های تو به خوابِ شیرینِ سیمرغِ شفا شرفیاب شوم .

مداوایم کن پس از عمری که بر پایت صبورانه نشسته ام ، دوایم در آغوش توست.

 من دیگر نایی برای  به انتظار نشستن در جان ندارم.

من از نگرانی بیزارم بیزار . دلشوره امان از من بریده و جانی در من نمانده است.

می شنوی ؟ ، می شنوی ؟ ، من خسته ام.

ضریه ای سخت صورتم را قرمز می کند .

 نه نه ... اشتباه مکن دروغی در کار نیست دیگر آبرویی برایم نمانده است.

 این سرخی خونِ توست که در رگهایم می جوشد و مرا به رفتن دعوت می کند ، به پرواز .

برای رسیدن به تو قدم در قربانگاه می نهم ، سوزشی برا  گلویم را می خراشد.

لبخندت طلوع می کند و موهای افشانت در ابرها می درخشد و من بی باکانه سجده می کنم.

می خندم و فریاد می زنم واجب است سیرابم کن به نام تو آغاز می کنم. 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:1 توسط مجید| |

هوایِ خاطره ابری است .

حالِ دل منقلب است و رنگِ آسمان دیدگانم تیره و تار و اسفناک است .

غم بر من سایه افکنده و مرا در خود مچاله کرده است.

 دوَرانی پوچ و بنیان کن سرتاپای وجودم را در خود پیچیده و درنوردیده است .

 فضا تا بیکرانِ زندگی آلوده در مه ، سرد و مخدوش است .

سرم در حجمِ سنگینِ محیطی گنگ و مردابی گرفتارِ طلسم خوف و تردید است .

 پایِ درختی ایستاده ام که ریشه هایش نمی دانم در کجاست

هر چه هست میوه هایش زیباست .

راستی باغبانش که می تواند باشد؟ درختی را که محصولش اینچنین فریبنده و گیرا است.

ابلیس زیرکانه و شیرین بر رویم می خندد!

من نیز جاهلانه با او همراه می شوم اما هرگز نمی فهمم او برای چه می خندد!!!

 سینه ام تنگ ‌‌‌. نفس را در خود می فشارد گویا بغضی در گلو دارد .

  حقارتی چرکین پشتم را می لرزاند ، ضربه ای سخت غرورم را در هم می شکند .

 دردی که امان از من بریده است ، زانویم را خم کرده است.

 من در خود قفسی دارم آی ، آی . که قلبِ بی باکم در آن گرفتار است وای ، وای .

 کجائید ای فرشتگانِ نجات بخش ، سروشی بر من فرستید بهر آزادی ،

ندایی نجات بخش از بندِ بدنامی .

 قاموسِ نگاهم پُر است از اَشکالی که شیطان در گوشهایم ساخته است .

مرا به بازی گرفته اند ، بازیچه ام ساخته اند باور کنید ، باور کنید.

بنگرید مرا ، مهره ای سیاه و اسیر در دستان خدا و اهریمن .

 یک سرگرمیِ ساده و بیچاره در اختلاف دو نیروی متخاصم و قدرتمند .

 آری اکنون فاصله ام با خدا همان اندازه است که بدان چشم دوخته ام ،

از زمین تا آسمان بی انتها .

او هست اما من نمی خواهم که باشم ، نمی خواهم که باشم.

 کسی عشق را برایم معنی کند و زندگی را .

می گویند زندگی پهنه گذار است و آزمون و عشق ؟ نمی فهمم این یعنی چه و به چکار آید؟

راستی عشق را برایم معنی کنید.

 شما را ای همراهانِ سفر ، ای کاروانسالارانِ فرهیخته ، ای مدعیانِ پُر ادعا.

 به رسمِ یاری عشق را برایم معنی کنید.

 نه آنچه را که از شنیده ها بر زبان سپرده اید که هزار دیوانِ آن را از برم ،

از آنچه خود دریافته اید.

 من عمری را در پی نامی دویده ام و جوّی از احساسِ داغ و ملتهب و محکم را بر چشمِ خود کشیده ام تا از صوانح ملالت بار رهایی یابم ، تا هیچ حادثه ای مرا به زحمت نیندازد ،

 به مرارت نیفکند .

 من جز دگرگونیِ حالتی در ثانیه هایی بس غریب هیچ در کف ندارم که بر شانه آویزم ،

 هیچ ، هیچ .

 جنبشِ کور و هیجانِ اسرار آمیزی که بر دهانۀ غاری ناشناخته نیز بر وجودِ هر انسان حادث گردد .

 این چیزِ آنچنان عجیب و پیچیده ای نیست که مرا قانع کند ، من فریبِ خود را نخواهم خورد.

 می خواهم با خود صادق باشم . انکار خورشید جز ناسپاسی و قدرناشناسی هیچ نیست .

 نباید به خود دروغ گفت .

چه بی بهاست سراسر گنج هایِ تابناک گر انباشته گردد در پیش روی و هیچ بینایی در کار نباشد.

 چه تفاوت کند خطا و گمراهی را آنگاه که سربرآرد ، در مکانی که نام خانه اش بت خانه باشد یا آنکه کعبه .

چه تفاوت کند غفلت را بر سفره ای برای بزمِ میگساری یا بر سجاده ای برای عیشِ عبادت.

 مسیری که تا امروز چشم بسته ره پیموده ام و در پی هیچ شتابان دویده ام و روزگار تلف نموده ام .

 هیچ برخود نیندوخته ام جز خیالاتی واهی ، جز نمایشی مضحک و پوشالی .

باور نمی کنی ؟ خورجینم را نبین که سنگین است .

 جز پشته ای کینه و نفرت دشمنی و انتقام و خیانت و ریا و جنگ و پرخاش هیچ بر خود نیانباشته ام .

 این سیاهی از زغال نیست از دود روزگارانِ سوختۀ من است که بر چهره نشسته است.

 بر دو راهی ایستاده ام ، راهی که می گوید عشق عشق است ، همین است که هست.

 که من با پوزخندی لب هایم را می آلایم و چشم از آن برمی گیرم و پشتم را به آن می دارم.

 و راهی که ضجه می زند عشق خداست .

 صدایی که چشم هایم را می گشاید و خواب را از سرم می پراند

 و من لبخند  را عمیق و طولانی به لبهایم جاودانه هدیه می دهم .

 نقطه هایی نورانی و درخشان به من نزدیک می شوند .

 لحظه هایی آشنا که هر یک را در صحنه ای از عمر خود تجربه کرده و شناخته ام .

مضامینی که هر یک دستانِ مهربانِ نیرویی شگرف و توانا و خیرخواه را برایم معنا می کنند .

 من اینک راهم را یافته ام .

 خدایم را... و عشق را و دنیا را و دوستی را و محبت را و آرامش را و نجات را و آزادی را و سعادت را .

 در پوست خود نمی گنجم ، خیال پرواز قرار از من ستانده است .

 هیچ چیز را یارای آن نیست که پایم را بر زمین بفشارد . بر زمین بربندد ، بر زمین زنجیر کند .

من سلطان سرنوشت خویش گشته ام ، کامروایی از آنِ من است.

 اینک فراز سپهر اهورائی جایگاه من است ، شأنی که در خور منزلت و مقام من است .

 اوج ، وسعتِ نگاهم را بر خاک گسترده داشته است و من مادام در پروازم .

 من از پیله محدود و حقیر خود بیرون جسته ام و دیگر بر گِل نخواهم خزید .

هیچ آذوقه ای اینک سرشارم نخواهد گردانید و هیچ شراب گوارایی عطش را از من نخواهد ستانید.

می خواهم ببارم و سیراب گردم تا شسته و شفاف راهی به دریا بگشایم.

 به غرش رعدی به خود می آیم ، برقی ارکان وجودم را می لرزاند .

 سبدی از میوه را چیده و بر دست گرفته ام .

 بر قامت افراشته درخت بوسه ای می نوازم و مشتاق و سرافراز سیبی را در دندان می فشارم .

 شاید بگویی دیوانه شده ام ... آری ، که راه عشق دست عقل نیست دست خداست.

 من اکنون بیدارم و طعم روح نواز گناه را با بینایی در اعماق جانم حس می کنم .

من خدا و شیطان افسانه ای را اینک بازیچه خود ساخته ام.

 سواد بارگاه بهشتم از دور پیداست قدمهایم را تند می کنم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:3 توسط مجید| |

مقدمه : صدایِ مقدس و روشن و گوشنوازِ وجدانِ بیدار و آزاد و خردمند حقیقت همیشه و از هر جای در زمان جاریست ، می شنوم ؛ اما نمی خواهم بدان گوش فرا دهم ! چون می هراسم  داشته ها و انباشته هایی را که پیشینیانم به خُردم داده اند وحتما متعهدانه و بینشمندانه و مسئول در هر مورد جستجو و پویش نموده اند به یغما برد!!

 من آزادی را دوست دارم اما تا آنجا که زنجیر های طلائی باستانی ام  را نستاند!!!

 من به خِرَد و اندیشه  و بینشم احترام می ورزم اما تا آنجا که خواب شیرین ِ چشمهایم را نگشاید!!!

*************************

آهای ! آهااااای !!

کسی مرا نمی شنود ؟ کسی حرفهایم را نمی خواند؟

 نام عجیبی بر من نیست  ، چهره ای اسطوره ای بر شمایل ندارم و نیز ردای بلند آوازه ای .

 من در حاشیه ایستاده ام ، برموازاتِ ممتدِ کنارِ مسیر ، بینام و غریب .

 اما هم نسل شمایانم ، آشنا ؛ کمی مرا بنگرید !!! حتماً خواهید شناخت .

 ادعائی بر حرف هایم نیست .

 تنها آبراهه ای باریک است که از قطراتِ ترنم قلبم چکیده است .

درددلی که نمی خواهم از جوشش باز ایستد .

 آهای !!! می خواهم سقایِ غبارِ گذار روی تان گردم .

 نمی هم بر من نیست؟ هرچه است زلال است و شفاف ، غشی در کار نیست .

 آه... سلام ، سپاس به سویم می آئی !! درود همزاد ...

 اما آن چیست که بر دست داری؟

 چراغ برای چه ؟

 من که از تو صدقه نخواسته ام ، انعامِ تو مرا به چه کارآید؟

من با پشیز خود بینیازم ، ثروتِ تو مرا فاسد می کند زیرا شیوه مصرفش را نمی دانم .

من قدرِ لقمه ای یافته ام که امروزم را به سلامت بگذرانم که نلغزم ، نیفتم ،  دلم ضعف نرود .

همین مرا کافی است .

 پیراهن ِژنده ام راخود تافته ام ، ازهیچ حاکمی نستانده ام ، از هیچ بی نیازی ندزدیده ام .

 تارو پودش ازآنِ من است ، لحظه لحظه اش را خود برهم دوخته ام .

 دستان ِ پینه بسته ام گواهِ سپاسِ من است .

 من ساده و بی رنگم ، اطلسی که تو برمن می پوشانی مرا در خود گم می کند ، رسوایم می کند .

 راهت را بگیر و برو .. من رسول و پیامبر و مرشد و ناصح نمی خواهم .

 سرابِ نقشِ گذشتگانم که بر پشتم سنگینی می کند مرا کافی است .

 چند قطره شوق گر بر صورتم پاشی خود ره خواهم پیمود ، مسیرم را خواهم یافت .

 من نیز همانند تو پای بر بدن دارم .

 راهِ کوتاه و پله هایِ بلورینش هم از آنِ تو .

 راه من مستقیم است و باز و روشن .

 گرچه فراموش گشته و خالی ، گر چه ویران گشته با دست هر مکر پوشالی ،

 اما هزار سال هم اگر به طول انجامد قدم کج نخواهم گرفت .

 قطب نمایت هم بر تو بیشتر به کار آید حتّی اگر از آن باز در خرجینت فراوان یافت شود .

 من راهم را از خورشید و ماه و ستارگان خواهم یافت و فانوسی که با من است .

 مرا به حال خود بگذار و برو .

 تو هرگز مرا آنگونه که باید نخواهی دید چون در انبوهِ کتیبه هایِ پیشوایانِ جادوئی فرو خفته ای و برتختِ روانِ خاصِ سعادتمندِ وصال که بر تو عرضه داشته اند تا پردیس رؤیائی چشم بسته گام خواهی راند !!

 و اما من خاک خواب و سنگ بستر و پیاده تا گوری که می بینم مشتاقانه و با افتخار در شتابم .

 تو هیچگاه هم سفره من نخواهی شد زیرا من کامِ خشکی بر بغچه دارم و نان خود را اِفتار می کنم و تو آش داغ وپربارِ والا تباران را یکسره نوش میداری .

 من سکه ای برایِ غذایِ آماده و محیاء و رختخوابی آسوده و راحت در کف ندارم .

 خوراکِ بی مزد هم شرافت و شأنم را می سوزاند .

  گدائی هم نمی کنم شانه ام فراخ است و سینه ام ستبر .

 من خود را مستحقِ هیچ شهنشه ای نمی بینم .

 من گنجی ازخویشِ پیشینیانم به میراث دارم که آن راخواهم یافت .

 کمترین ثمرش این است که شرمسارِ التماس از همنامی نخواهم بود و طوق حقارت را بر گردن  نخواهم بست که کورکورانه آویزانِ طنابِ عرش نشینان باشم .

 آری .. آری می تواند حق با تو باشد ، توخود را ازفیضِ کرمِ بلند آوازگان محروم مساز .

من در چاهِ گناهِ خود آرام خواهم خفت ، راه خود بگیر و برو .

 اما .. اما  گر غریبه ای بودم شگفت و ناشناس از سرزمینی دور و بیگانه با بوق و کرناهایی رنگارنگ و قصه هایی حیرت انگیز و مدیحه سرایان چرب زبان و افسانه گو ....   

چشم بسته و یکنفس مرا تا آخرین قطره تا واپسین لحظه می نوشیدی حتی اگر در غربتِ جهنمِ جهل و شربِ گیجِ فساد عمری می پوسیدی .

 دوستان عزیزم ببخشید که نمی تونم بهنتون سر بزنم مدتی به دلایل شخصی قادر به این کار نیستم پیشاپیش از همه شما عذرخواهی میکنم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 9:13 توسط مجید| |

در تنهایی بکرِ شبی تاریک ناگهان صوتی رعد آسا به غرش در آمد و نور تابناک خدا ظاهر شد .

و دنج خلوت نیاز و نیایشم را پر از عطرِ ناب دوستی و افتخار کرد.

تمام وجودم چشمی گشته بود و هیچ جز دیدن را درک نمی نمود .

 گویا که من بیداری را برای نخستین بار راستین و روشن یافته بودم .

 نوازش خدا را در تمام تار و پودِ وجودم روشن و شفاف درک می کردم.

آتشی در قلبم برپا شده بود گرمایی لطیف و روح نواز و دل انگیز ،

 پس از آن هیچ سیاهی مرا نمی ترسانید و هیچ کابوسی پایم را نمی لرزانید.

نیرومند و توانا خود را بر قله های شایستگی می یافتم.

 من از خود فاصله گرفتم و با لطف مهربان خدا بالا رفتم ، بال گشودم ، پرواز کردم ، اوج گرفتم .

من لباس بی نیازی بر تن کردم و آزادی را شناختم ، بی تعلقی را ، سبک باری را ، ارزشمندی را.

برگ هایِ کهنۀ کتابِ زندگیم با وزشِ بادی ناگهانی لرزیدند و جدا شدند و از من رها گشتند .

 اشک های فراوانی چون باران بهاری فرو ریختم و قلبم تا آخرین قطره فشرده شد.

و قلبی تازه تولد یافته در آغوشِ سینه ام شروع به طپیدن نمود .

قلبی که بلندایِ شکوه مقدّس عشق را با چشمِ خویشتن شنیده بود .

قلبی که صدای خدا را بر صحنه تصویر سراسر هستی دیده بود .

قلبی که خدای را آشیانه خویش ساخته بود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:33 توسط مجید| |

تقدیم به همه دوستان عزیز و مهربانی که نبودنم را به بودنی دوباره تشویق و ادامه را به من هدیه بخشیده اند و در کنار حرفهایم بوده اند  و دوستی را به من دگرباره با طرحی نو آموخته اند .

********************

سفرت دراز باد و ایمن آن گاه که رهسپار می شوی به سویِ سرنوشتِ خویش .

رفتنت معرفت آفرین باد و شایسته و بینش بار و پر ماجرا و سراسر هیجان و تازگی.
باکت مباد از خشمهایِ طبیعیِ دورِ گردون .

گردبادها و سیلابها و آتشفشانها و طوفانهایِ در چرخش و همیشگی.

در مسیرِ تو هیچ سدّی کارگر نیست اگر اندیشه و خرد را که در توشه داری ، آری به میان ،

که تو روزنه ای خواهی ساخت و یا دریچه ای خواهی یافت .
و احساس هایِ ویرانگر و بازدارنده هرگز وا نگذارند جسم و جان و ارادۀ بی نظیرت را .
 و هرگز کام میابی از راهِ خویش ، اگر روح تو مگذارد آنان را پیشاپیش

و خوب ننگرد و در نیابد و نشناسد آنچه را که در آنان جاریست

و در نیابد آزادی را و نستاند کامروائی و کامرانی را .
راهت دراز باد و قدمهایت استوار و متعادل .
روزهایِ گرم و دل انگیز و سرمست و افتخار آمیز و پر نشاطِ بسیار در پیش رویت باد .
لذّتِ نظاره ی نخستین رویش ها و شکفتن ها و زایش ها نصیبت باد آنچه به تو انگیزۀ پیشروی دهد

و چشم اندازهایِ بی نظیرِ و تجلّیِ مناظرِ دور دستِ خیال انگیز و بکر ، آنچه تو را به جستجو وا دارد.

که شوق و شعفی ناشناخته  را در قلبت بیدار و به خاطر آورند و تو را به جنبشی مضاعف وا دارند .

از همۀ صحنه ها و گذرگاه ها و توقف گاه ها با دقت و تأمل دیدار به عمل آور

و از سوداگرانِ دوره گرد و خاک آلوده به راحتی مگذر و بی توجه از کنارشان عبور مکن .
نکوترین متاعشان را با تشخیص و معیارهائی که در کف داری مراقب و بیدار انتخاب کن

و ارزنده ترین حاصلشان را که سخاوتمندانه به تو عرضه می دارند با بهایِ دوستی از آنِ خود کن.
برو به دیار هنر و فیض و خلاقیت و در آن سرزمین  
بیاموز آنچه که آنان را آموختنی است بسیار و متنوع و به وفور .
عشق را همواره پیش چشم خود نگاه دار که این نقشۀ توست.

و این همان چیزیست که پشت هر زیبائی نهفته است ،

روحی که زندگی خلق می کند ، جنبش می آفریند ، امید می بخشد و جلوه می سازد.

و نیز لذّت بخش ترین وصالِ تو با هویّتِ حقیقتِ یک مفهومِ ساری و باقیست.  
لیکن میفزای با ولع و طمع بر شتابِ گام هایِ با صلابت و شمرده و شکیبا و محکم خویش ؛
بگذار سفرت به درازا کشد سال هایِ مدید و ناتمام و پایدار   
و کشتیِ گذارت بر کرانۀ جزیرۀ زادگاه و تولدت آنگاه لنگر اندازد
که غنی و سرشار و بالنده گشته باشی از معارف و حکمت و توشه های ناب و دلیلِ راه .
توقع مدار که تو را توانگر تر کند و برتر از سود و منفعت و جایگاه ، این ره آوردهای دل انگیز .

این سفر خود برترین ثروت بود و کافی که وجودت را مملو از شاخسار شایستگی و میوه های پر ثمر کند.

و این هدیه ای بود بسیار ارزشمند که نصیب و ارزانی ات داشت آفریدگارِ زمان .

هرگز رهسپار نمی شدی بی لطف و کرم و خواست و اراده و مشیّت خداوندگارِ روح و روان
همه چیزش را سخاوتمندانه به تو بخشید قبل از اینکه تو را راهسپار سفر گرداند.
دیگر هدیه ای نمانده او را که بر تو افزاید تا تو وسعت گیری و بالنده گردی و رشد کنی
اگر در پایان فقیر و بی چیز یافتی دست آوردِ روزگارانت را گمان مبر که باخته ای.

پر شور زیسته ای و تجربه اندوخته ای و حاصل داده ای و همین است معنای حقیقی دنیا .

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط مجید| |