برای غریبه ترین آشنای زندگیم

دلشوره هایت چه طعمی می توانست داشته باشد.
بوسه هایت چه حسّی ، آغوشت چطور؟
نگاهت چه شکلی می بود و دعاهایت چگونه زمزمه می شد؟
چشم انتظاری ها و دغدقه هایت ، نگرانی ها و نوازش هایت ، توجّه ها و آرزو هایت ، قصه گفتن ها و غصه خوردن هایت ، درس دادن ها و نصیحت کردن هایت ، تعریف ها و تمجید هایت ، تنبیه ها و قربان صدقه رفتن هایت ، گوش کردن هایت ، قهر هایت ، خنده هایت چگونه می توانست باشد؟
هرگز نشناختم تو را.
حتّی تصوّر کردنش هم برایِ من دشوار است.
اصلاً به خاطر نمی آورم دستانت را ، عطرِ موهایت را ، حسِّ دامنت را ، رنگِ حضورت را.
چه ترس هائی که مرا شکستند و خوردند و پناهت نبود...
چه تنهائی هائی در آوار و طوفان و عطش سر شد و صدایت نبود...
کاش بودی و هر روز نفرینم می کردی ، تحقیرم می کردی ، هر روز زنجیرم می کردی.
سخت است امّا می گویم : خیالِ در آغوش گرفتنت هم مرا شرمگین می کند...
حتّی در فکرم هم از بوسه زدن به تو اجتناب می کنم.
هیچ چیز از تو نمی دانم.
اصلاً تو را نمی شناسم.
با تو غریبه ام.
سخت است باور کردنش امّا این یک واقعیّت است...
هیچ چیز از تو نمی دانم ، تو را نمی شناسم ، با تو غریبه ام.
بعد از تو من ماندم و عمرم رفت ، کجا ، نمی دانم!!!
کودک مانده ام هنوز... کودکی که با دیدنِ هر دلشوره ای و دعایِ خیری و چشمِ منتظری و دغدقه ای و دستی و آغوشی و نوازشی بغض می کند ، تشنه می شود ، کز می کند.
می دانی ، هنوز بعد از این همه سال پاهایم قبل از خوابیدن به این سوی و آن سوی تاب می خورد و اینگونه می خواباندم.
هنوز هم خورشیدِ نقاشی هایِ من کوچک است و کوهایش دور.
هنوز هم دوست دارم خانه ای را نقاشی کنم با در هایِ سیاه.
هنوز هم با شنیدنِ صدایِ ناله بچّه گربه ای در کوچه...
بی تاب می شوم ، بی قرار می شوم ، درگیر می شوم.
چه درّه عمیقی از حسرتِ تو روحم را شکافته است.
حفرۀ سیاهی که لطفِ هیچ کوهِ سخاوتمندی هم نمی تواند پرش کند.
زخمی که هرگز التیام نمی یابد.
گسستی که هیچگاه پیوند نمی خورد.
راه عبوری نیست ، یا مرهمی و تسکینی ، آبی که خاموش کند مرا.
چاره ای نیست ، با این درد خواهم مرد.




