سیب نقره ای
تو همون مهرِ نجیبی که دلِ دنیا باهاته ، اشتیاقِ بی نهایت پشتِ کوهِ ابروهاته . تو صدایِ خندۀ آب توُ سرودِ چشمه هایی . تویی قصه گویِ بارون ، بغضِ تنگِ برکه هایی . تو نوازشِ نسیمی رویِ پوستِ سبزِ بیشه . واسه بیدِ مستُ مجنون دستِ موندگارِ ریشه. آرزویِ بالِ پرواز توُ فضایِ پیله هایی . تو قصیدۀ رهایی تویِ حجمِ میله هایی. تویی نغمۀ قناری تویِ اوجِ بی قراری ، عطشِ شورِ رسیدن توُ خروشِ رودِ جاری. تو شکفتنِ گلهایی ، تو شکوهِ روشنایی ، انحنایِ گرمِ لبخند توُ سلامِ آشنایی. تو ستاره ای تو ماهی ، تو نشونه هایِ راهی ، توُتبِ داغِ جدایی تو عزیزترین نگاهی. تو گلویِ نازِ سازی ، برا دل ترانه سازی ، واسه سینه هایِ زخمی تو صفایِ چاره سازی. تو صداقتِ نویدی ، تو خودِ بختِ سعیدی ، توُ شبِ تارِ سیاهی تو سپیدۀ امیدی. تویی شعرِ نغزِ شاعر ، تو مرادِ خوبِ زائر ، واسه ساقه هایِ خسته تویی تکیه گاه فاخر. تو لطیف ترین ندایی ، تو قشنگترین صدایی ، واسه بلبلایِ عاشق تو بهونۀ نوایی. تو سرودِ موجِ دریا ، تویی گنجِ چشمِ جویا ، واسه کوچِ قاصدکها تویی قصه هایِ گویا. تو توُ هر چهره نهانی ، تویِ هر نقشُ مکانی ، تو هویتِ زمانی ، تو حقیقتِ جهانی. میشه از تو گفت و خندید ، با تو میشه ساحلُ دید ، با تو میشه از ته چاه سقفِ آسمونُ بوسید . حضرت حافظ طلبیده است ما را سراز پا نمی شناسیم ، چند روزی می رویم شیراز تا در بارگاهش حاجتِ نزدیکی با خدا را دخیل بندیم و قفلِ محکمِ فراموشی را در جوارش بگشاییم و در هوایش تفألی بر دیوانِ حرفهای نابش زنیم تا کلامِ هدایت ایزدی را در امتدادِ زندگی از غزل های روشنش چون همیشه دریابیم یادتان را با خود خواهم برد تا در کنارتان باشم. بامن بمانید تا همیشه . از حسرت و خشم و سزا ، از کینه و درد و عزا ، از پوچی و مرگ و مراء بگذر بگذار بگذرد از بُخل و افسوس و سراب ، از غصه های بی حساب ، از آرزوهای برآب بگذر بگذار بگذرد . از رنج و جنگِ درسکوت ، از عجز و زاری در قنوت ، از کنج وهمِ کوروسوت بگذر بگذار بگذرد. از نفرت و فخر و حسد ، از مانع و دیوار و سد ، از داوری ها و رصد بگذر بگذار بگذرد. از حرص و از خودکامگی ، از شرم و از دیوانگی ، از فتنه و آوارگی بگذر بگذار بگذرد. از دوری و بی همدمی ، از جورِ قهر و دشمنی ، از هر ستم بر آدمی بگذر بگذار بگذرد. از ماتم و سرخوردگی ، از شرم و از دلمردگی ، از سوزشِ افسردگی بگذر بگذار بگذرد. از آز و رشک و تیرگی ، از گورِ عجز و بردگی ، از پوچی و از خیرگی بگذر بگذار بگذرد. از ناامیدی ، کاهلی ، از خواب های غافلی ، از کُندی و از جاهلی ، بگذر بگذار بگذرد. از خود ستایی در فروغ ، از خود فریبی در نبوغ ، از دل سپردن بر دروغ بگذر بگذار بگذرد. از شک و تردید و خطا ، از انتقام و از ریا، از تهمت و از ناسزا بگذر بگذار بگذرد. از شهوت و واماندگی ، از نکبت و درماندگی ، از بندِ ننگِ بندگی بگذر بگذار بگذرد. از " من " برای سروری ، از " او " برای داوری ، با خویشتن بی یاوری بگذر بگذار بگذرد. از ناشکیبایی ، از آه ، از ناسپاسی در نگاه ، از تنبلی ، ماندن ز راه بگذر بگذار بگذرد. از ذلت و از سرکشی ، در پیش ظالم خاموشی ، بر ناتوان گردنکشی بگذر بگذار بگذرد. از بی خدایی از غرور ، از رنجش و آزار و زور ، از دام ابلیس شرور بگذر بگذار بگذرد اکنون ترا به قتلگاه می برند . به سویِ مسلخی تاریک و سرد. سر در بند و دست در غل و پای در زنجیر. پس از این هیچ نوری در اجاقِ زندگی من نخواهد تابید زیرا چراغ اشتیاقِ سوزانم را به فرجامگاه می برند. کابوسِ آشفتۀ هر باره ام انگار پس از خوابی دور در پیشِ بهتِ هراسانِ نگاهم تعبیر میشود. چه افسانه شومی را افسوس در اوّلین روزِ بینائیم تجربه می کنم. بیداریم را برگیرید ای قاصدکانِ آرزوهایِ رؤیایی و لمس عصایِ سفیدِ هدایت را با دست های من آشنا کنید. من از چشم های سفیدِ خود بیمناکم و از دیدگانِ نجیب تو شرمسار. مرا باز به خود بخوان ای شکوهِ بالینِ از یادگارِ روزگارانِ خشکیده ام رفته . ای ترنمِ جاودانِ آزادی. مرا که مخلوقِ وزشِ نوازش های موزونِ بهارین توام. مرا که آفتاب گردانِ پا به پایِ طلوعِ لحظه به لحظه قدم هایِ آسمانی توام. مرا که هر روز امتدادِ نظارۀ هر غنچه را تا آسمان ، کودکانه دنبال می کنم تا با تو بشکفم . تا با تو برویم ، تا با تو قد کشم ، تا بر سینه ات جای گیرم. مرا که دیدارم را در همۀ زندگی هرگز جز بر تماشای صحنۀ با شکوهِ آستانِ تابانِ زندگی بخش تو بر کورسوی هیچ غروبی واهی و تلخ و فریبنده ندوخته ام. مرا که با تو گرم و روشنم ، مرا که با تو زلالم و جاری . به کبوترانِ همیشه اهلِ درگاهت بسپار مرا دعایم کنند . مرا که تشنه ام ، مرا که رنجورم ، مرا که بیمارم. در گوش سینه سرخانِ هیرانت بخوان : آنگاه که در خلوتگاهِ نیازِ خود بال گشوده اند یادِ مرا بر زبان آورند. مرا که گمگشته ام ، مرا که سرگردانم ، مرا که افتاده ام . مرا به آرامگاه دنجِ سکوتِ دریائیت بسپار تا در آن کناره گیرم. مرا که نیستم ، مرا که هیچم ، مرا که سرگشته ام ، مرا که مرده ام. من آن مرغِ در باد و شب مانده ام ، من آن ترسِ پردردِ طوفانیم. مرا به حالِ خود منشان ، تنهایم مگذار ، با خود رهایم مساز. تنها مرو بگذار تا هر سرانجامی و سرگذشتی با تو باشم . حتّی اگر سرنوشتم با تو جز درد و زخم و خانه بدوشی نباشد. قول میدهم تا همیشه که با توام پنجره ها را گشوده دارم ، دریچه ها را بگشایم . قول میدهم هرگز قلبِ مورچه ای را هم نیازارم ، پای بر روی هیچ سنگی هم نگذارم. قول میدهم پس از این هرگز دربِ هیچ خانه ای را با قلم سیاه نقاشی نکشم. قول میدهم در روزهای پایدارِ اندیشه ام بر نُکِ قلّه کوه های افراشته خورشیدی کامل را بر مرکز تابلوی طبیعتِ همیشه سبز بومِ خیالم به تصویر در آورم. نرو ، نرو ، یا من بمان ، با من بگو ... من از تاریکی هراسان و از حسرت گریزانم . بگذار با قصه های تو به خوابِ شیرینِ سیمرغِ شفا شرفیاب شوم . مداوایم کن پس از عمری که بر پایت صبورانه نشسته ام ، دوایم در آغوش توست. من دیگر نایی برای به انتظار نشستن در جان ندارم. من از نگرانی بیزارم بیزار . دلشوره امان از من بریده و جانی در من نمانده است. می شنوی ؟ ، می شنوی ؟ ، من خسته ام. ضریه ای سخت صورتم را قرمز می کند . نه نه ... اشتباه مکن دروغی در کار نیست دیگر آبرویی برایم نمانده است. این سرخی خونِ توست که در رگهایم می جوشد و مرا به رفتن دعوت می کند ، به پرواز . برای رسیدن به تو قدم در قربانگاه می نهم ، سوزشی برا گلویم را می خراشد. لبخندت طلوع می کند و موهای افشانت در ابرها می درخشد و من بی باکانه سجده می کنم. می خندم و فریاد می زنم واجب است سیرابم کن به نام تو آغاز می کنم. هوایِ خاطره ابری است . حالِ دل منقلب است و رنگِ آسمان دیدگانم تیره و تار و اسفناک است . غم بر من سایه افکنده و مرا در خود مچاله کرده است. دوَرانی پوچ و بنیان کن سرتاپای وجودم را در خود پیچیده و درنوردیده است . فضا تا بیکرانِ زندگی آلوده در مه ، سرد و مخدوش است . سرم در حجمِ سنگینِ محیطی گنگ و مردابی گرفتارِ طلسم خوف و تردید است . پایِ درختی ایستاده ام که ریشه هایش نمی دانم در کجاست هر چه هست میوه هایش زیباست . راستی باغبانش که می تواند باشد؟ درختی را که محصولش اینچنین فریبنده و گیرا است. ابلیس زیرکانه و شیرین بر رویم می خندد! من نیز جاهلانه با او همراه می شوم اما هرگز نمی فهمم او برای چه می خندد!!! سینه ام تنگ . نفس را در خود می فشارد گویا بغضی در گلو دارد . حقارتی چرکین پشتم را می لرزاند ، ضربه ای سخت غرورم را در هم می شکند . دردی که امان از من بریده است ، زانویم را خم کرده است. من در خود قفسی دارم آی ، آی . که قلبِ بی باکم در آن گرفتار است وای ، وای . کجائید ای فرشتگانِ نجات بخش ، سروشی بر من فرستید بهر آزادی ، ندایی نجات بخش از بندِ بدنامی . قاموسِ نگاهم پُر است از اَشکالی که شیطان در گوشهایم ساخته است . مرا به بازی گرفته اند ، بازیچه ام ساخته اند باور کنید ، باور کنید. بنگرید مرا ، مهره ای سیاه و اسیر در دستان خدا و اهریمن . یک سرگرمیِ ساده و بیچاره در اختلاف دو نیروی متخاصم و قدرتمند . آری اکنون فاصله ام با خدا همان اندازه است که بدان چشم دوخته ام ، از زمین تا آسمان بی انتها . او هست اما من نمی خواهم که باشم ، نمی خواهم که باشم. کسی عشق را برایم معنی کند و زندگی را . می گویند زندگی پهنه گذار است و آزمون و عشق ؟ نمی فهمم این یعنی چه و به چکار آید؟ راستی عشق را برایم معنی کنید. شما را ای همراهانِ سفر ، ای کاروانسالارانِ فرهیخته ، ای مدعیانِ پُر ادعا. به رسمِ یاری عشق را برایم معنی کنید. نه آنچه را که از شنیده ها بر زبان سپرده اید که هزار دیوانِ آن را از برم ، از آنچه خود دریافته اید. من عمری را در پی نامی دویده ام و جوّی از احساسِ داغ و ملتهب و محکم را بر چشمِ خود کشیده ام تا از صوانح ملالت بار رهایی یابم ، تا هیچ حادثه ای مرا به زحمت نیندازد ، به مرارت نیفکند . من جز دگرگونیِ حالتی در ثانیه هایی بس غریب هیچ در کف ندارم که بر شانه آویزم ، هیچ ، هیچ . جنبشِ کور و هیجانِ اسرار آمیزی که بر دهانۀ غاری ناشناخته نیز بر وجودِ هر انسان حادث گردد . این چیزِ آنچنان عجیب و پیچیده ای نیست که مرا قانع کند ، من فریبِ خود را نخواهم خورد. می خواهم با خود صادق باشم . انکار خورشید جز ناسپاسی و قدرناشناسی هیچ نیست . نباید به خود دروغ گفت . چه بی بهاست سراسر گنج هایِ تابناک گر انباشته گردد در پیش روی و هیچ بینایی در کار نباشد. چه تفاوت کند خطا و گمراهی را آنگاه که سربرآرد ، در مکانی که نام خانه اش بت خانه باشد یا آنکه کعبه . چه تفاوت کند غفلت را بر سفره ای برای بزمِ میگساری یا بر سجاده ای برای عیشِ عبادت. مسیری که تا امروز چشم بسته ره پیموده ام و در پی هیچ شتابان دویده ام و روزگار تلف نموده ام . هیچ برخود نیندوخته ام جز خیالاتی واهی ، جز نمایشی مضحک و پوشالی . باور نمی کنی ؟ خورجینم را نبین که سنگین است . جز پشته ای کینه و نفرت دشمنی و انتقام و خیانت و ریا و جنگ و پرخاش هیچ بر خود نیانباشته ام . این سیاهی از زغال نیست از دود روزگارانِ سوختۀ من است که بر چهره نشسته است. بر دو راهی ایستاده ام ، راهی که می گوید عشق عشق است ، همین است که هست. که من با پوزخندی لب هایم را می آلایم و چشم از آن برمی گیرم و پشتم را به آن می دارم. و راهی که ضجه می زند عشق خداست . صدایی که چشم هایم را می گشاید و خواب را از سرم می پراند و من لبخند را عمیق و طولانی به لبهایم جاودانه هدیه می دهم . نقطه هایی نورانی و درخشان به من نزدیک می شوند . لحظه هایی آشنا که هر یک را در صحنه ای از عمر خود تجربه کرده و شناخته ام . مضامینی که هر یک دستانِ مهربانِ نیرویی شگرف و توانا و خیرخواه را برایم معنا می کنند . من اینک راهم را یافته ام . خدایم را... و عشق را و دنیا را و دوستی را و محبت را و آرامش را و نجات را و آزادی را و سعادت را . در پوست خود نمی گنجم ، خیال پرواز قرار از من ستانده است . هیچ چیز را یارای آن نیست که پایم را بر زمین بفشارد . بر زمین بربندد ، بر زمین زنجیر کند . من سلطان سرنوشت خویش گشته ام ، کامروایی از آنِ من است. اینک فراز سپهر اهورائی جایگاه من است ، شأنی که در خور منزلت و مقام من است . اوج ، وسعتِ نگاهم را بر خاک گسترده داشته است و من مادام در پروازم . من از پیله محدود و حقیر خود بیرون جسته ام و دیگر بر گِل نخواهم خزید . هیچ آذوقه ای اینک سرشارم نخواهد گردانید و هیچ شراب گوارایی عطش را از من نخواهد ستانید. می خواهم ببارم و سیراب گردم تا شسته و شفاف راهی به دریا بگشایم. به غرش رعدی به خود می آیم ، برقی ارکان وجودم را می لرزاند . سبدی از میوه را چیده و بر دست گرفته ام . بر قامت افراشته درخت بوسه ای می نوازم و مشتاق و سرافراز سیبی را در دندان می فشارم . شاید بگویی دیوانه شده ام ... آری ، که راه عشق دست عقل نیست دست خداست. من اکنون بیدارم و طعم روح نواز گناه را با بینایی در اعماق جانم حس می کنم . من خدا و شیطان افسانه ای را اینک بازیچه خود ساخته ام. سواد بارگاه بهشتم از دور پیداست قدمهایم را تند می کنم. 





